تبليغاتX
باهار نارنج

حقیقت های کوچک را کلامی است روشن وحقیقت های بزرگ را خاموشی است عظیم و حال من از همیشه خاموش تر ام


http://weblog.yaghma-golrouee.com/images/amoonorooz.jpg


عمو نوروز! نیــــــــــا این جا...


 

http://www.aftab.ir/articles/economy_marketing_business/economic_sciense/images/94a243a48b6efc342eb841f90796d4b1.jpg




عمو نوروز! نیا این جا... که این خونه عزاداره!
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره!




http://sites.google.com/site/najeekurd2/Faghr-Iran.JPG

چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.



http://www.tebyan-hamedan.ir/photo/mehr/311.jpg


برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.


http://2.bp.blogspot.com/_jIzl79w3-M0/SwxX3CGT-eI/AAAAAAAAAnA/QQNFPsi-834/s1600/zanan.jpg



تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی...



http://parcham.ir/images/docs/000002/n00002725-b.jpg



توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!



http://gdb.rferl.org/187AD1CD-BF87-4421-8D0D-687F1C3ADB17_mw800_mh600.jpg


عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته!
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته!


http://img.villagephotos.com/p/2005-10/1092453/poor1.jpg


عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه.



http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/2/29/17486_481.jpg



بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده.
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:47 نويسنده باهار نارنج |

 

دلمان می گیرد و می میرد و هیچ کس...

بی خیال!

به هر چه که شرح ندادم، واژه ها اصیل تر ماندند،

به هرچه کمتر گفتم... بیشتر شنیدم!

بی خیال!

...

حواسم را برای چند روز قرض بده...

باور کن که امشب خدا مرا به مبارزه طلبیده،

پس حواسم را جمع کن و بده!...

می دانم که می خواستی نفهمم آوار با عین ست یا الف!

اما دریغا که به روزگار ما،

کودکان، مرده به دنیا می آیند...،

زنان، برای عریانی روح به هرزگی محکوم می شوند...

و مردان...

افسوس از بودن و دریغا از نداشتن!

پس می بینی که می دانم آوار با عین ست!

بی خیال...!

دلم بدجوری گرفته عزیز!

دریاب از خودم...

از خودم دلگیرم.عصبانیم.بیزارم...

...

پس بیا حواسم را بده تا پرت کنم!

بیا

 

پ.ن:

یه مدت نیستم

نمی دونم چند وقت اما از اینکه تا اینجا همراهم بودین ممنون.

پ.ن۲:

رفیق روزهای بی بهانه ام فراموش کرده بودم اشکهای بهانه دار بر شانه میریزد و

اشک های بی بهانه بر خاک

و این تفاوت زمین است و آسمان.

بیش از همه برای تو دلتنگ میشوم

همیشه بخند بانو

باهار با لبخندات ارام است.

و همیشه خوب بنگار نگاره من

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 22:43 نويسنده باهار نارنج |

 

می خواهم خودم را حذف کنم...
کلمه عبور را نمی دانم!

حذف من!
baharnarenj77.com
توجه، پس از حذف من تمام پستها، نظرات و انحرافات حذف و غیر قابل بازگشت خواهد بود!
کلمه عبور خدا:

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 22:19 نويسنده باهار نارنج |

ای خداوند...

باز دلم تنگ است تا ابد حبس های اجباری آفرینش تو...
چشم هایم نابینا... تا پرتگاه انفرادی های توجه تو... که مرا و مرا تنها به خدمت می پذیری...
من پرت شده ام...
پرت... از اجتماع انسان های بیشتر از یک نفر...
باور نمی کنی؟!
دیگر نگاه نمی کنی که به هزاران ساز می رقصم... نمی شنوی از عصای سپید فرشتگانت که هویتم را در بلندگوی پارک فریاد می زنند:
دختربچه ی ۲۴ ساله ای به اسم باهار، با ترکیبی از همه ی اشتباهات آفرینش... اشتباهی آفریده شده است... از یابنده در خواست می گردد فوق الذکر را به دفتر بازیافت خداوند تحویل دهد.
لازم به ذکر است که او سالهاست به اختلال حواس مبتلاست!
دلم تنگ است... تا جایی که تو برای هیچ کاری از کسی اجازه نمی گیری... خدای من
 
+ تاريخ جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 13:36 نويسنده باهار نارنج |

تراژدی وقتیست
که روبه روی هم
ایستادهایم
و
هیچکدام
حرفی برای گفتن نداریم
بعدها
توی خاطرات مان
روی سکوت
دیالوگ می نویسیم ..........

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 21:43 نويسنده باهار نارنج |

من جوانه زدم

روشن شدم

مست از صدایی شدم که از من نبود

دور بود و هیچگاه به ابتذال همخانه بودن نمی نشست

چون معبدی در قله ی کوه

و من افلیج نذر شفا کرده ام

سرم را که خم کردم برای دیدنش

هزار تبر تشنه ی گردنم شد

و هزار زن در خوابم

کودکشان را سر می بریدند

من روشن بودم از تو

خورشید شدی و من شمعهام را فروختم

سیاهی کجا بود که ریخت به دلم و شب بود

تو غروب کرده بودی در چشمهام

از من دور بودی

کدام زن تو را زایید ؟

به کدام نیت شیر خوردی ؟

آشوب آشوب آشوب

چه طوفانیست در دستهات

من را به خانه نمی بری ؟

خیابان که خانه نمی شود برای دلم

تب کردم باز ؟

تو که نبودی با شراب کدام شهر پاشویه ام دادند ؟

شیراز که تو را زاد می داند الان کجایی ؟

بهار که باشم چه فایده ؟

هیچ نارنجی در اینجا نیست
+ تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 20:58 نويسنده باهار نارنج |

امروز برنا خاک شد

مامان شیرین هم خاک شد

امروز نشستم به همه دوست داشتنی های از دست رفته ام  فکر کردم

تو اخریش بودی فقط فرقش اینه که بقیه را خاک کردم

تو را خودم کشتم!!!

دلم دستهای ِ بابا را می خواهد ... هیچ چیز ِ دیگری نمی خواهم ... فقط دست های ِ بابا را ...

نوارش های ِ غمگین ِ بابا را ...

 بابا به من افتخار نمی کنی ؟

من به اندازه ی تمام سرباز هایی که میشناسید

که مرده اند و شجاعت داشته اند و شاید هنوز هم زنده باشند

با زندگی جنگیده ام
 
و خسته ام

 
+ تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 21:51 نويسنده باهار نارنج |

 

هر چه نای ناراحتی ام را بر میدارم راحت نمیشوم...امروز برش داشتم گذاشتمش در کمد...درش را قفل کردم ایستادم و کمی راحتی ام را نگاه کردم...بعد دیدم از لای درز کمد بیرون آمد و رفت و دوباره خودش را چسباند به راحتی ام...از نو برش داشتم...پنجره را گشودم و به بیرون انداختمش...ایستادم و راحتی ام را نگاه کردم... از پنجره ی دیگری نای راحتی ام بازگشت...و من ناراحت شدم...پاکتی برداشتم و گذاشتمش درون پاکت...مهر و مومش کردم...و پست کردمش به آدرس:خیابان فراموشی،کوچه ی بایگانی،پلاک نابودی...اینبار خسته بودم...نشستم و راحتی ام را نگاه کردم...هنوز لذت تماشایش را نچشیده بودم...که پست چی نای مرا باز گرداند....کارد برداشتم افتادم به جانش...تکه تکه اش کردم...و هر تکه اش را گوشه ای پنهان کردم...اما انگار که این نای لعنتی اکسیر جاودانگی را خورده باشد... دوباره آمد کنار راحتی ام نشست...
من خسته ام...
و کمی نه...
خیلی ناراحتم
 
پ.ن: امروز خبر مرگ دو نفر بهم دادند که هنوز گیج ام برنای عزیز تصادف کرد
مامان شیرن دیگه نتونست شیمی درمانی را تحمل کنه
دو تا موجود دوست داشتنی رفتند
چقدر برنا گفت قبل سفر بیاین با بچه ها ببینمتون
چقدر همه جا برادرانه بود
چقدر مامان شیرین گفت بیا واسم از همون کیک خوشمزه هات درست کن
چقدر اغوشش همیشه مادرانه باز بود
و من احمق چقدرغرق کار بودم
حالا هیچ کدوم نیستند
اما کار لعنتی من هنوز هست
هی لعنتی تو چرا همیشه دوست داشتنی های زندگی ام را میبری هان؟!!
 
 
 
 
+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 21:5 نويسنده باهار نارنج |

پشت هر پنجره
یک عقرب سیاه
به عقربک ساعت آویزان مانده

در خیابان
زن
زیر چادرسیاه ابرهای زمستانی
قد می کشید

من تماشا بودم
ابر در کوچه
زیر چرخ دوچرخه ای له شد

 

+ تاريخ شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:48 نويسنده باهار نارنج |

 

یکی هست٬یک مردی هست که من البته ندیدم صورتش را تا به حال

 ولی می دانم هست٬که شب ها٬ وقتی چراغ هاخاموش شد و خیابان خلوت شد و کوچه ها سوت و کور

با یک فرغون کود راه می افتد توی محله ی ما و پای این ساختمان های نیمه کاره کود میریزد

 تا زود رشد کنند و قد بکشند.این آپارتمان لعنتی سر کوچه کافی نبود برایش

 حالا اول کوچه پایینی٬امروز که پا شدم دیدم تیر آهن هوا کردند.

به سحر گفتم که می ترسم.می ترسم یک روز که بیدار شدم از خواب دیگر نشود آسمان را دید.

و گفتم دلم برای خانه ی قدیمی تنگ شده.برای اتاقم با آن بالکن کوچک و پنجره ی بلند شیشه اش.

آنجا آسمان بی دریغ ادامه داشت برای پرواز.برای باران.برای گریستن.برای دیدن.برای رویا.

برای من.برای من...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:51 نويسنده باهار نارنج |